2777
2789
عنوان

خسته شدم

110 بازدید | 6 پست

چرا زندگی من پر از ماجراست هر موقع می‌خوام خوشبخت بشم همه چیزم خراب میشه واقعا آخه خدا میزاره بندش منو بازی بده از دست خودم خستم که اینقدر خودمو خانوادم عذاب دادم 

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

از بچگی تو خانواده متوسط بودم ی دختر پر ذوق اروم تا زمانی که خیانت و مامانمو دیدم تو اوج پنج سالگی تا بلوغ نابود شدم تو اون دوران به خاطر آسیب روحی پرخاشگر بودم به همین دلیل دید و کتکای مکرر خانواده هیچ وقت کلاس نداشتن برم هیچوقت نتونستم با همسنای خودم وقت بگذرونم 

همش هر شب عذاب وجدان گریه فکرتی مکرر به اعتمادی به مردا و... ی دختر بچه افسرده که فقط ظاهر داشت باورهای من شده بود تمیز کردن خونه غذا درست کردن کمک و محبت به خانوادم ی جورایی حس میکردم اگه محبت نکنم ترد میشم نمیدونم چرا همش ترس داشتم  تو سن کم اصلا بچگی نداشتم به آینده ای فکر نمی‌کردم 


تو سن ۱۲ سالگی شده بودم دختر نمونه با ادب و پر کار زرنگ فامیل اما بدون کمی دلخوشی به خودم و تنها افتخار و داشتن کلی خواستگار 

اسم پسرفامیل و گفتن گذاشتن روت فکر میکردم میتونم بهش تکیه کنم ذوق داشتم همش تو فکرش بودم و مادری که.....دلم میخواست سریع از جو دربیام اونو ی در می‌دیدم و البته احترامای مادرش و مهربونیش چون در قبال مادرم همیشه نفر دوم بودم همیشه تحقیرم میکردن جلو همه 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز