سالها پیش حدود ده دوازده سال پیش من یه آدم زشت بودم
تو اون زمان همه عاشق خواهرم میشدن و میگفتن چقدر خواهرت خوشگله ولی من زیبایی خاصی نداشتم شایدم زشت بودم یادم نیست اون موقع ها دوازده سیزده سالم بود بشدت سرخورده شدم اعتمادبنفسم از بین رفت آرایش میکردم پوستم خراب شد از خواهرم متنفر شدم چون هرجا اون بود من دیده نمیشدم😔
همه جا میشنیدم میگفتن فلانی خوشگلتره یا خواستگار براش پیدا میشد تقریبا همسن بودیم
یا پسرای فامیل عاشقش میشدن
خلاصه کسیکه دوست داشتم اومد خواستگاریه خواهرم مادرش میگفت فلانی عاشق خواهرمه
و من باز سوختم باز خراب بودم خرابتر شدم ولی پسره جواب رد شنیدو بالاخره خواهرم با یکی دیگه از عاشقای دل خستش ازدواج کرد و بچه دار شد و مهاجرت کرد از ایران
و اونیکه من عاشقش بودم ازدواج کرد بچه دار شد و بعدش طلاق گرفت و بعد از طلاقش مادرش اومد سراغ من خواستگاری
من روز به روز خوشگلترو خوش تیپ تر شدم
و با همه ی خریتم شدم زن یه آدم مطلقه که دوسم نداشت و من عاشقانه میپرستیدمش
اون منو پس میزد و من باز میرفتم سراغش
خلاصه کتک خوردم فحش شنیدم مادر افریطش عذابم داد تحمل کردم
حالا بعد چندین سال خواهرم میافرتی اومده ایران و شوهرم بازم بیشتر دنبال اونه تامن
و بازم از اون و کاراش تعریف میکنه و بازم خودشو گم کرده
من امروز یه آدم زیبا و خوش اندامم یه کدبانو با یه بچه
ولی دلم شکسته که شوهرم همسرم کسیکه زندگیمو به پاش ریختم کسیکه همیشه تو هر شرایطی همراهش بودم اینجوری به قلبم آتیش زد کلی گریه کردم از شوهرم متنفرشدم
چون واقعا برای من نیست
میخام محکم باشم شما بگید چجوری
میخام به خودم برسم انقد که دیگه شوهرمو فراموش کنم
دنبالش نباشم بره به درک
شما هم نظراتونو بگید استفاده کنم چجوری بچزونمش
همونطوری که منو میسوزونه به بچم میگه خاله رو میخای دلت برا اون تنگ شده میخاستم بگم تو بیشتر میخایش بچم مامان میخاد
ولی هیچی نگفتم
انگار دلم هزار تیکه شده کمکم کنید😔