وقتی مجرد بودم همیشه یه پسرگیتاریست واهل شمال باقیافه وتیپ انچنانی و کلی عاشق تصورمیکردم که ازدواج میکنیم و همیشه دور دور و گشتوگذاربایه اکیپ باحال براهه و یه خونواده پایه داره که عاشقمن وکلی خرجم میکنن و یه عروسی کاملا رویایی همینطور زندگی
اما فقط حسرتش بدلم مونده تاابد وکلا برخلاف این تصوراتمه زندگیم خیلی سخته خیلی
خب دقیقا بر چه اساس و به چه دلیلی اون ادم باید جذبتون میشد ؟ خودت برای رسیدن به اون رفاه چقدر تلاش ک ...
هزارمی یه رویاداره
متاسفانه جای بسته ای زندگی کردم که نمیذاشتن حتی تنها جایی برم حتی الان که متاهلم بفهمن آرایشگاه یاخریدی دارم مامانم میاد وزیاد توسری خورشدم میترسن حتی توارایشگاهی که ۴ساله میرم کسی گولم بزنه بعدمیگن چرا اینجوری وتقصیرومیدن شوهرم
بله ۴ساله متاهلم و متاسفانه شوهرم مثل پدرایی که میگن پدرمادروول نمیکنن و از شهرخودشون جایی نمیرن مگر مسافرت چندسالی یبار که هنوزنرفتیم فکر میکنن نیاز مالی تاحدودی وکلا خیلی چیزابرخلافمه