حالم ی طوریه.نمیگم که خیلی غمگینم، اما خیلی ساکتم یک مدته، خیلیی.. حوصله ندارم کسی حرف بزنه وسط غذا یا اینکه سریع غذا میخورم برمیگردم تو اتاق. یا وقتی که میخوام تلوزیون ببینم، میرم دورترین نقطه خونه که دور باشم از خونوادم... علتش چی میتونه باشه؟
ما هم این دوره هارو گذروندیم..حتی سخت تر از اینا...شاید اختلاف سنی نداشته باشیم اما شرایط و محیط زندگی هرکسی متفاوته...امیدوارم این حرفم رو به عنوان یه خواهر بزرگتر درک کنی..به نظر من اول از همه یه ورزشی رو شروع کن و بعد کتابهای مختلف بخون کم کم دیدت نسبت به زندگی عمیق تر و بهتر میشه
کم کم شروع کن اعتماد به نفس و عزت نفس که بره بالا از فکرای بیخودی میای بیرون و وقتی از فکر بیای بیرون هدفمند میشی و وقتی هدفمند شدی مسیر زندگیتو پیدا میکنی و از گمراهی و تنهایی میای بیرون..
من که خیلی پافشاری کردم. البته پسره همه چی تموم نبود، اما انقد به من محبت میکرد و آرامش داشتم باهاش ...
سالها پیش دختری زیبا و غره و پرغرور بودم و انقدر ابهت داشتم که برادرام رو حرفم حرف نمیزدن آرزو داشتم یه همدم پیدا کنم و این آرزو منو جاهایی برد که الان روزی هزار بار دوس دارم برگردم زمانی که دختری زیبا و شیطون بودم..اونموقع از زندگسم نهایت استفاده رو میبردم اما حیف..