دیروز صبح با شوهرم خوب بودیم و مشکلی نبود بعدش رفت سرکار منم رفتم خونه مامانم. اونم از سرکار برگشته بود اول رفته بود خونه مامانش سر زده بود بعدش شوهرم اومدم دنبالم در خونه مامانم تا برگردیم خونه. اصلا حوصله نداشت و بد اخلاق شده بود. ماشین هندونه فروش دیدم بهش گفتم یدونه هندونه میخری برگشت گفت فقط به فکر شکمتی فقط فکر خوردنی. هیچی حالیت نیست و کلی غر زد. منم گفتم نمیخوام. رفت خرید آورد منم انداختمش گوشه خونه دست نزدم بهش.تا صبح گریه کردم. (تا حالا قبل از بارداری هم همچین حرفی نزده بود چی برسه حالا که باردارم. هرچی میخواستم میگرفت. دیشب خیلی اخلاقش افتضاح شده بود) به نظرتون دیگه هیچی نخرم؟؟ هر چی هم خواست بگیره بگم نمیخوام؟؟
یه روزی یکیو خیلی دوست داشتم شاید الانم دارم نمیدونم هه اما سپردم به خدا که اگه قسمت همیم برسیم و گرنه مهرش رو از دلم بیرون کنه چرا دروغ دوسش دارم اما تجربه بهم ثابت کرده هیچی چیزی رو از خدا به زور نخوام