صبح خیلی گرم بود منم نفسممم بالانیومد از گرما بلند شدم صبحانه همسرمو حاظر کردم بعد گرفتم بازم خوابیدم بعد دیدم این هی باز میگه انشالله خواب اخرتت باشه و از این حرفا منم اهمیت نمی دادم بعد بکم دیدم صدای ظرف و ظروف میاد کابینت ها رو میکوبه رفتم گفتم تو بشین صبحونه بخور خودم پا میشم میشورم اینم هی گفت تنبلی برو بممیر منم گفتم یعنی چی هی یاد گرفتی میگی اگ مردم میتونی راحت زندگی کتی خودت بمیر بعد اومد زد تو گوشم صبحونه نخورد رفت سر کار