من و جاریم تو یه ساختمون هستیم اوایلی که من اومده بودم بچش فقط میومد خونه من از بیست و چهار ساعت بیست ساعتش رو خونه من بود منم آدمی هستم که تنهایی رو دوست دارم بعد از چند وقت هر وقت میخواست بیاد من تو خونه راهش نمیدادم یه زمانی طوری شد که وقتی من تنها بودم نیومد ولی وقتی شوهرم از سرکار میومد همراه اون میومد بالا یا وقتی راهش نمیدادم جاریم پرو پرو به من زنگ میزد چرا بچه رو نذاشتی بیاد در رو باز کن بیاد😑 تا این که یه روز خونه جاریم پر از مهمون و بچه ولی این سیریش دست از سر ما برنمیداره نگار کلا شده بچه ما منم عصبانی شدم هر چی تو دلم بود به شوهرم گفتم این بچه طوری منو مریض کرد که من یک هفته هر روز خون دماغ میشدم و به شدت تپش قلب گرفته بودم
تا این که یه مدت اصلا نیومد من با جاریم قطع رابطه کرده بودم بیرون با هم حرف میزدیم ولی اصلا نرفتم خونش اونم نمیومد تا این که این چند روز یه کاری برای شوهرامون پیش اومد مجبور شدیم شب رو پیش هم باشیم
حالا این بچه دوباره دست از سرم برنمیداره تا اینکه یه روز هی میرفت خونشون دوباره میومد من بهش گفتم چرا نمیری خونتون اونم به من گفت مامانم راهم نمیده خونه عصبانی میشه میگه چرا اومدی برو خونه عمو