2777
2789
عنوان

سرگذشت شقایق 🥀🍃

6704 بازدید | 117 پست

سلام دوستان امیدوارم حال دلتون خوب باشه ⁦❤️⁩

یه داستان واقعی که روایت زندگی شخصی به اسم شقایق رو می‌خوام براتون بگم 

برام مهمه که بخونیدش چون داستان خیلی قشنگیه 🌺

از قبل تایپ کردم اما صبور باشید چون دوست دارم همه بخونن 🥰

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

هفده سالم بود که عاشق پسر همسایمون شدم. نمی دونم چطوری و از کی، فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم وقتی می بینمش و از کنارش رد می شم، قلبم تند تند می زنه و گونه هام گر می گیره.

از من چهارسال بزرگ تر بود و تازه سربازیش رو تموم کرده بود. فکر نکنی توی محله های پایین بودیما، نه! البته شمال شهر هم نبودیم؛ ولی خب وضع خوبی داشتیم. بابام یه دهنه سوپری داشت و دو تا داداشم یه مکانیکی. وضع متوسط و خوبی داشتیم؛ اما اونا... پدرش فوت شده بود و خودش نون آورخونه بود. دوتا خواهر داشت و یه مادر مریض. 

نمی دونم چطوری ولی فهمیده بود که دوستش دارم. احتمالا اونقدر ناشی بودم که از سرخی گونه هام و سلام گفتن های پرشتابم پی به حالم بـرده بود.

 یه شب مامانم گفت قراره برام خواستگار بیاد و من تا خود شب توی ماتم و عزا بودم. دلم بهروز رو می خواست، نمی خواستم به کسی غیر از اون حتی فکر کنم.

 از طرفینمی تونستم به مادرم بگم نه؛ چون من عاشق پسر همسایه شدم!

بهروز هیچنشونه ای نداده بود که من مطمئن باشم به خواستنش.

خواستگارا اومدن، با دلی که پر از غم بود، سینی چایی رو از دست مادرم گرفتم و بردم.

اما وقتی که بهروز رو که با پیرهن سفید و موهای صاف و ژل زده توی خونمون دیدم، چشمم که به خواهرا و مادرش افتاد، انگار هرچی خوشی توی عالم بود یهو به دل بی قرارم سرازیر شد. توی یک ثانیه خودم رو

خوشبخت ترین دختر دنیا حس کردم.⁦❤️⁩

بابام و برادر بزرگم مخالف صد در صد بودن، مامانمم زیاد راضی نبود. برادر کوچیکترم با بهروز یه رفاقتی داشت و می گفت پسر باجنم و باغیرتیه، می گفت از اون مرداییه که می شه بهشون تکیه کرد.

برادربزرگ و پدرمم بخاطر وضع مالیش بود که مخالف بودن وهم بخاطر این که برای من زود بود

و ما خیلی بهروز و خانوادش رو نمی شناختیم.

خلاصه اون قدر بهروز و خانوادش اومدن و رفتن، اون قدر من توی گوش مادرم زیرزیرکی خوندم و اون قدر برادرکوچیکم که پی به حس من بـرده بود

پادرمیونی کرد، تا پدرم رضایت داد...

وقتی ازدواج کردیم، زندگیمون رو توی خونه ی پدریش و کنار مادرش شروع

کردیم. همه چی خوب بود، ما دوتا عاشق هم بودیم و دیوانه وار همدیگه رومی خواستیم. من فکر می کردم که خوشبختم؛ اما فقط فکر می کردم! 


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز