نمی دونم چطوری ولی فهمیده بود که دوستش دارم. احتمالا اونقدر ناشی بودم که از سرخی گونه هام و سلام گفتن های پرشتابم پی به حالم بـرده بود.
یه شب مامانم گفت قراره برام خواستگار بیاد و من تا خود شب توی ماتم و عزا بودم. دلم بهروز رو می خواست، نمی خواستم به کسی غیر از اون حتی فکر کنم.
از طرفینمی تونستم به مادرم بگم نه؛ چون من عاشق پسر همسایه شدم!
بهروز هیچنشونه ای نداده بود که من مطمئن باشم به خواستنش.