رفتی ناگهان و اکنون من پریشان حال شده ام
نمی دانم چه شد که چنین تسلیم اَمیال شده ام!
گفتی بی وفایی و ماندنی نیستی، رفتی
روحم هم خبر ندارد که چرا مانع وصال شده ام
گفتی قصه ما به خوبی به پایان نمی رسد
و من در عجبم چرا چنین بد اقبال شده ام؟
باری دل از کف دادم و این شد سرانجام کار
حال، منم که غوطه ور در آرزویی مُحال شده ام
آه از این زندگی! لعنت به عاشقی! کجایی؟!
در بهانه گیری چون کودکی خردسال شده ام
دست خوش محبوب ستمکارم! دست خوش!
ربودی دل و رفتی، من غرق در غمی لایزال شده ام
حق من از عشق این نبود! سهمم از نگاهت کو؟!
بگو کدام سو روم به دنبال حق پایمال شده ام؟
کجایی؟! کدام راه منتهی به آغوشِ گرم توست؟
نیستی تا پر کشم سویت، بی پر و بال شده ام!
امیلی#