"بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است"
حال من گم شده ای نابلد و در به در است
زندگی رود روان بود و چه غافل بگذشت
لحظه ها جاری وعمری که تماماً هدر است
روز هایم همه رویای خوش کذب و دروغ
جان بدادم به عشقی که فقط دردسر است
درد من باغ خزان دیده و پژمردن عشق
با درختی که تبر خورده ،ولی بیخبر است
چه بنالم من از آتش افتاده به دل
چه بگویم دلی را که به فکر گذر است
راه پر پیچ وخم عشق یقین می گذرد
به سلامت نرسد آنکه به ترس خطر است
دورتر گشتم از افلاک و غم آدمیان
ساکنم بطن جهانی که مرا یک نفر است
وای از آن یک نفر و کل جهانم هیهات
حاصلش درد فراق ست و غمی بی ثمر است
نازبانو#