2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

280 بازدید | 22 پست

میخوام داستان زندگی کسیو بگم که عاشق یه پسر شد که دستش خالی بود، شرایط زندگیش سخت بود، همه مخالف ازدواجش با اون پسر بودن، ولی پاش وایساد و همه رو راضی به ازدواج کرد، با حداقل پول باهاش شروع کرد، ولی طرفش نمک نشناس بود

پشتشو خالی کرد و الان اون دختر، یه مادره با کلی زخم و درد

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

یه مهربون لایکم میکنه 

غم سنگین سِمجی تمام ذهنم و حتی حس می‌کنم خون و استخوانم را اشغال کرده است . و عمیقا نمی‌دانم چه غمی . اما حس می‌کنم ؛ غم جُدایی . نه جدایی من از یک خاک معلوم . نه جدایی من از تو . و نه جدایی تَن از تن . جدایی انسان از انسان . دوری انسان از خودش ،دوری دو انسان که در پشتِ میز کافه‌ای نشسته‌اند🤍🖇
حوصله دارین بشنوین؟

بگو گلم 


فقط سریع باش

غم سنگین سِمجی تمام ذهنم و حتی حس می‌کنم خون و استخوانم را اشغال کرده است . و عمیقا نمی‌دانم چه غمی . اما حس می‌کنم ؛ غم جُدایی . نه جدایی من از یک خاک معلوم . نه جدایی من از تو . و نه جدایی تَن از تن . جدایی انسان از انسان . دوری انسان از خودش ،دوری دو انسان که در پشتِ میز کافه‌ای نشسته‌اند🤍🖇

تو خونواده ما مثلا عاشق شدن دختر گناه کبیره بود، خجالت آور، واسه همین من وقتی از پسرخاله ام خوشم اومده بود لام تا کام به احدی نگفتم، دختر خوبیم بودم واسه پدر مادرم، حرف گوش کن و آروم و اهل درس، دانشگاه که قبول شدم سال اول پسرخاله ام خودش پیام داد بهم و گفت دوستم داره، گفتم با خونواده ها در میون بذار ولی هی مخالفت کرد، میخواست هیچ کسی نفهمه، چند سال سرم گردوند، درسم که تموم شد چون دوست نداشتم سر بار باشم شروع کردم کار کردن، منتظر کار تو رشته تم نموندم ، صندوقدار شدم، اونجا یه پسر فروشنده بود که کار میکرد، همین شوهر الانم

با یه نرفندی شماره مو گیر آورد و بهم پیام داد، بهش گفتم من نامزد دارم که دست از سرم برداره، ولی بیخیال نشد، جلو همه بهم ابراز علاقه میکرد، هوامو داشت، منم یه اسکل بودم که از توجه و محبتاش خر شدم و توجهمو جلب کرد، اون موقع ها پسرخاله ام رفته بود کلی چرت و پرت الکی از من به بقیه گفته بود و همه فکر میکردن من یه آدم عوضیم که حفظ ظاهر کرده تمام سالا، حتی نگاه خونواده خودمم تغییر کرده بود بهم، واسه همین توجه و‌محبت این پسر تو محل کار شد مرهم یه جورایی و انگار بهش پناه بردم، ادعا میکرد عاشقمه و‌همه کار برام میکنه

خونوادم گفتن نه، مخالف بودن، میگفتن هیچی نداره، نه تحصیلات و مدرکی، نه شغل درست حسابی, نه پولی، برخلاف مام مذهبی نیست، کلی شرط گذاشتن، مثل مدرک دانشگاهی، جای مدرک دانشگاهی من کمکش کردم بره دوره های آموزش زبان آلمانی تو سفارت آلمان که مترجم بشه، تمام مدت کار کردم شهریه شو دادم، بماند که نصفه ول کرد درسو، تا طلاهامو یواشکی فروختم براش، همه جوره حمایتش کردم، وضع مالیشون خوب نبود و پدرش جدا شده بود و اون نصف خرج خونه رو میداد مثلا، همون موقع ها یه تایمی بیکار شد و بعد یه جا کار پیدا کرد که این دلستان تغییر شغل چندین بار پیش اومد براش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز