شرایط بدیبود، خواهرمم داشت شوهر میکرد ومن خیلی تحت فشار بودم، بالاخره راضی شدن، اومدن خواستگاری، من نذاشتم بهش سخت بگیرن، همونجور که تو اون دوسال پشتش بودم، تا حتی براش موتور خریده بودم که به همه گفته بود مال خودمه و با پس انداز خودم گرفتم که سرشو بالا بگیره، واسه ازدواج مهریه رو عندالاستطاعه کردم، جشن نگرفتم، یه لباس عروس کرایه و آرایشگاه که بریم عکس بگیریم ، بعد محضر عقدو بعد شام به مهمونا تو یه رستوران تو فشم، نصف خرجام من پولشو داپم، مابقیشؤ وام گرفته بود از محل کارش، جهیزیه نبردم، پولشو خواستم که بدن برای پول پیش خونه، زندگیمو تو یه اتاق ۹ متری تو خونه ۶۰ متری اجاره ای با مادرشوهرم شروع کردم
یه هفته بعد عروسی فرستادم شبا برم یه رستوران کار کنم کمک خرج زندگی بشم ، منم رفتم، راضی بودم، میخواستیم زندگیو بسازیم، از منفی شروع کرده بودیم و باید خیلی تلاش میکردیم