2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

| مشاهده متن کامل بحث + 280 بازدید | 22 پست

شرایط بدی‌بود، خواهرمم داشت شوهر میکرد و‌من خیلی تحت فشار بودم، بالاخره راضی شدن، اومدن خواستگاری، من نذاشتم بهش سخت بگیرن، همونجور که تو اون دوسال پشتش بودم، تا حتی براش موتور خریده بودم که به همه گفته بود مال خودمه و با پس انداز خودم گرفتم که سرشو بالا بگیره، واسه ازدواج مهریه رو عندالاستطاعه کردم، جشن نگرفتم، یه لباس عروس کرایه و آرایشگاه که بریم عکس بگیریم ، بعد محضر عقدو بعد شام به مهمونا تو یه رستوران تو فشم، نصف خرجام من پولشو داپم، مابقیشؤ وام گرفته بود از محل کارش، جهیزیه نبردم، پولشو خواستم که بدن برای پول پیش خونه، زندگیمو تو یه اتاق ۹ متری تو خونه ۶۰ متری اجاره ای با مادرشوهرم شروع کردم

یه هفته بعد عروسی فرستادم شبا برم یه رستوران کار کنم کمک خرج زندگی بشم ، منم رفتم، راضی بودم، میخواستیم زندگیو بسازیم، از منفی شروع کرده بودیم و باید خیلی تلاش میکردیم

بعد چهار ماه پول جهیزیه مو دادن خونوادم، مادرشوهرم گفت یه خونه جدا رهن کنیم، بیشتر وسایلشم داد بهمون، یه مدت حتی دو شیفتم کار میکردم، شوهرم ولی فکر میکرد با بد رفتاری و رفتار سرد مثلا زن داری میشه کرد، مادرشوهرم بهش زیاد میگفت درست رفتار کن ولی گوش نویداد، بعد یک سال و نیم از عروسی من حامله شدم، قبلش هم تونسته بودیم با وام ازدواج ماشین بخریم، چند تیکه وسیله خونه و اوضاع خوب بود، هرچند رفتارای شوهرم تعادل نداشت، حامله که شدم افتاد به حونم که بندازش، گفتم نمیشه، تا تونست چزوندم، تازه خودم کار میکردم و تمام مدت نه پچل دارو داد نه دکتر، با بیمه و حقوقم دادم، بیمارستان میلادم زایمان کردم، من زایمان و حاملگیم بذاش شد ثفر تومن، مفت مفت، یه بار نگفت ویار چیزی داری برات بخرم، با لینکه دایم ویار کباب داشتم، شب . روز کار میکردم جوری که دکترم نگرانم بود، حتی تو کار خونه هم کمکم نمیکرد، آخرشم بچه ام هفت ماهه دنیا اومد، یک ماه تو بیمارستان با کلی عذاب

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

یک ماه قبل تولد دخترم رفت سمت سایتای شرط بندی، هرچی گفتم نکن گوش نداد، جوری آلوده اش شد که کارشو ول کرد، موتورمونو فروخت، ماشینو فروخت، وسایل خونه، طلاها، هرچی جلوش وایسادم، از هر رتهی رفتم درست نشد، از خونه بیرونش کردم، برگشت و قول الکی داد، کتک میزد دیگه، تهدید میکرد، کاری کرد شیرم خشک شد، کارم همش اشک بود، مادرشوهرم اینام دیگه نبودن، با دخترش مهاجرت کردن ارمنستان، جاییم نداشت، همه آدمای اطرافشم از دست داد با این کاراش

مادرم یه خونه خرید سمت کرج ، گفت شاید خونه داشته باشین ذهنش آروم بشه بچسبه به زندگیش، اومدیم کرجم کار نکرد درست، بازم قمار، دیگه قاطی کردم، ول کردم رفتم، در عرض یه روز کل وسایل خونه رو فروخت، بعد بهانه کرد خون به مغزش نرسیده، من خونه خاله ام مونده بودم چون مادرم اینا بهم استرس میدادن دائم، گفت کار میکنه وسائل میخره، چهار ماه عذاب کشیدم، خونه خاله ام،کلی طعنه، خونه مامانمم همینجور، خاله ام گفت بچه رو بذار پیش ما برو سر کار و سر خونه زندگیت، رفتم، ولی چون خوب مراقبش نبودن مادرم اومد برد بچه رو تهران، خونه رو خواستم پر کنم خیر سرم بچه رو بیارم، یک سال بچه ازم دور بود، هرچی خریدم فروخت این بی غیرت دوباره، گوشیمو تو سرم خرد کرد، بدهکارم کرد ، الانم که بچه پیشمه هم کتک میزنه هم وسیله پرت میکنه هم وقاحت و همه چی

دلم میخواد پرتش کنم از خونه بیرون، کارتن خواب بشه بفهمه صدقه سر منه که صاحب همه چی شده

تو ک همه کار های اصلی زندگی ب دوشته بنظرم میدونی باید چیکار کنی 

خودتو زدی ب اون راه 

امیدوارم متوجه منظورم بشی چی بود

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792