یه همسایه داریم بارها نصف شب براش مهمون میاد ومیره.انقد بلند نصف شب داد میزنن و میخندن هزاربار خدافظی میکنن کل کوچه رو برمیداره صداشون.دوساعت توی کوچه بلندبلند حرف میزنن.تاحالا من چیزی نگفتم.الان بد خواب شدم پسرمم هی تو خواب از صداشون میپرید.تحمل کردم چیزی نگفتم که برن اما بدترم شد.
روسری انداختم سرم از بالا تراس گفتم خانم خواهشا اروم تر صحبت کنید یه ساعته دارین خدافظی میکنید مردم خوابن اخه.اومدم برم تودیدم پشت سرم فحشای رکیک میدن.شروع کزدن بوق بوق هی بوق میزدن که مثلا لجبازی کنن.صاحبخونه دگفت هنشو جر میدم.برگشتم گفتم بیشعور خجالت بکش.همینطوری بدوبیراه گویان رفت خونش
بقران اعصابم خرده.ادم چقد نفهم و بیشعور اخه.خوابم پریده ازناراحتی قبلم تندتند میزنه.شوهرم ماموریته مجبور شدم خودم تذکر بدم.