دوست دارم کمی روبروی صندلی خاطراتت بنشینم
کمی بر لبخند زیبای خیالی ات خیره شوم
و نقاشی ابروان سیاهت را
چشمهای پر از مردمت را
در کلمات غزلی بریزم
تا اعتماد به نفس پیدا کند و
در شور و شوقی پر از قافیه
قصیده ای از داستان تو بسازد
از ماجرای پر هیاهوی مهربانی صورتت
از اندیشه بی بدیل فلسفه وجودی ات
دوست دارم ساعتی خیالم را راحت کنی
خاطره ات را کنار این فنجان قهوه
روی میز کافه بگذاری و
من غرق افکارت شوم
غرق ذوق بودنت ....
بداهه#