🌀
*_-مردی از اولیای الهی ، در بیابانی گم شده بود !_*
پس ؛ از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین اسست !
و بدون دلو و طناب نمی توان از آن آب کشید. هر-چه گشت، نتوانست وسیله-ای برای آب کشیدن بیابد !
لذا روی تخته سنگی دراز کشید و بی حال افتاد !
پس ؛ از لحظاتی ، یک گله آهو پدیدار شد و بر سر چاه آمدند !
بلافاصله، آب از چاه بیرون آمد و همه آن حیوانات از آن نوشیدند و رفتند !
با رفتن آنها آب چاه هم پایین رفت !
*_-آن فرد با دیدن این منظره ، دلش شکست و رو به آسمان کرد ! و گفت ؛_*
*_《خدایا》_*
*_-می-خواستی با همان چشمی که به آهوهایت نگاه کردی ، به من هم نگاه کنی !_*
همان لحظه ندا آمد؛
*_-ای بنده من ! تو چشمت به دنبال دلو و طناب بود !_*
*_-باید بروی و آن را پیدا کنی !_*
*_-اما !_*
*_-آن زبان بسته-ها ، امیدی به غیر از من نداشتند ، لذا من هم به آنها آب دادم !_*
*_-تنها امید و تکیه-گاهت را فراموش نکن !_*
*_-فقط توکل به خدا کنیم _*
*~یا-خدای-مهربان ~*
🌸💙🌸