و در دلم باز هم غوغایی به پا شده است.
دردی ست در بند بند وجودم که کسی را خبری از درد من نیست.
دردم درد عدم است.
روحم خواهان نیستی ست.
از روز خلقتم از لحظه آفریده شدنم همه چیز شروع شد و هیچوقت پایان نخواهد گرفت.
جاودانگی از آن روح هایمان شد.
روح من جاودانه شد و من درد کشیدن عمق وجودم را حس میکنم!
خستگی و درماندگی اش را میفهمم...
حال وجودم خوب نیست...
سالهای زیادی ست که خوب نیست!
میدانم که حتی با مردن هم خوب نمی شود، رها نمی شود، شفا نمی یابد...
دلم نیستی میخواهد ، جاییکه درد معنایی نداشت، آنجا ک دوست داشته شدن و دل را معنایی نبود.
دلم بی خبری و هیچ بودن میخواهد.
دردم درد جاودانگی ست...
درد ادامه دادن است چه در بهشت چه در جهنم!
من را یارای این فهم و درک نیست ... فهم وجود تو... درک دوری از تو...
کاش نمی بودم
کاش میشد استعفا داد و دیگر ادامه نداد...
کاش تسویه حسابی نبود...
کاش هیچوقت این روح و تن از آن من نبود...
کاش منی در من نبود.
کاش من، عدم بود.]