2777
2789

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

روز بعد یه ارایش ملایم و قشنگ تری کردم ودر انتخاب مانتو و شال و کفش با وسواس بیشتری عمل کردم ، اونم همینطور بود واینبار با یک شاخه رز منظرم بود با لبخند سلام کردم و رفتیم به یه جای دیدنی دیگه از شهرمون فضاش خیلی شاعرانه بود و کلی حرف زدیم و بعد ناهار خوردیم و دوباره نشستیم برای بار اخر حرف بزنیم گفت تا حالا بیشتر در مورد حاشیه ها صحبت کردیم بیا یکم در مورد خودمون که چه انتظاری از طرف مقابل داریم و اصلا چرا مخایم ازدواج کنیم و غیره صحبت کنیم، گفت نیم ساعت من حرف میزنم نیم ساعت شما، گفتم شما بفرمایید بعد به اون نشون که یک ساعتو خودشحرف زد، ولی هرچی حرف میزد میدیدم چقدر افکارمون شبیه همه اصلا باور نمیکردم مگه میشه دوتا ادم غریبه اینقدر فکراشون بهم نزدیک باشه، دیگه اشک تو چشمام جمع شده بود و مهرش به دلم نشست
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
بعد گفت وای ببخشید زمان شما هم گرفتم حالا شما بفرمایید گفتم من هرچی میخاستم بگم و اماده کرده بودم شما گفتید و دیگه حرفی ندارم ، یکم ترسید فک کرد من میخام دست به سرش کنم ، گفت پس کی بیام خاستگاری گفتم چی هنگ کرده بودم احساس میکردم خیلی زوده، گفتم بزارید با خانواده مشورت کنم بعدم الان موقع امتحاناتم هست ماه بعم رمضانه ماه بعدش نامزدی داداشمه ، ابان ماه که عید غدیر و قربان هست بیاید ، اون موقع خرداد بود که داشتیم حرف میزدیم ، گفت من خیلی دل گندم ولی بنظرتون خیلی دیر نیست بچه ها به همین نشون ما شهریور عقد کردیم
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
بچه ها من واقعا اعتقاد پیدا کردم که ازدواج قسمت هست و وقتی بخای به کسی برسی تندتند کارا پیش میره و دهن ادم بسته میشه و ایراد نمیگیره
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
قرارشد من بهش جواب بدم که کی بیان و مامان اون هم با مامان من تماس بگیره، منو رسوند دم خونه وخودش با خوشحالی رفت شهرشون، دلم نمیخاست بره نمیدونستم چرا اینطور بودم ،من اصلا تا اونموقع عاشق کسی نشده بودم تو عمرم تو چشمای یه پسرم نگاه نکرده بودم، اصلا میگفتم عاشقی یعنی چی مسخرس. همسرم هم با ذوق و سرعت میره که برسه شهرشون که تو راه پلیس جلوشو میگیره و میگه با این سرعت کجا ، داستانو براش میگه که اونی که میخاستم بعد سالها پیدا کردم ، پلیسه. هم جریمش نمیکنه میگه اینم شیرینی ما نمیخام روزتو خراب کنم . دیگه با اس ام اس باهم در تماس بودیم و هر روز بیشتر همو میشناختیم و شب ها تا دیر وقت بهم اس میدادیم ، مادرشم زنگ زد و با مادرم حرف زد و زمان خواستگاری رو برای سه هفته بعد که پارسا از سرکار برگرده تنظیم شد(کار شوهرم دو هفته دوهفتس)
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
وقتی میخاست بیاد خواستگاری دل تو دلم نبود تا برسه دیگ دوستش داشتم نمیخاستم اتفاق بدی بیوفته یا بهم بخوره، مادرم یکم با تحصیلاتش مشکل داشت چون از من پایین تر بود البته من شورشو دراورده بودم و مدرکم بالا بود پارسا دانشجوی فوق لیسانس بود، وقتی رسیدن شهرمون گفت سفارش دسته گل و شیرینی دادم و داریم اماده میشیم که بیایم منم ازش پرسیدم رسم شما چیه من باید چادر بپوشم یانه گفت هر طور راحتی، وقتی اومدن من داخل اتاق بودم و اوناهم اشتباه خواهرمو بجای من گرفته بودن وقتیاومدم بیرون فقط شوهرم جلو پام بلند شد واحوالپرسی کرد منم ناراحت شدم چرا پدر مادرش بلندنشدن و برادرم فهمید اشتباه گرفتن شروع کرد معرفی کردن تازه فهمیدن و با من سلام علیک کردن ، جلسه به خوبی تموم شد و فقط مادرم به تحصیلاتش گیر داد که اونم قول داد ادامه بده، پارسا داشت شرشر عرق میریخت خیلی ترسیده بود، به. خیر و خوشی تموم شد و رفت هتل و بهم اسداد نظر پدر مادرت چی بود که گفتم ازتون خوششون اومده و چیز خاصی نگفتن
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792