روز بعد یه ارایش ملایم و قشنگ تری کردم ودر انتخاب مانتو و شال و کفش با وسواس بیشتری عمل کردم ، اونم همینطور بود واینبار با یک شاخه رز منظرم بود با لبخند سلام کردم و رفتیم به یه جای دیدنی دیگه از شهرمون فضاش خیلی شاعرانه بود و کلی حرف زدیم و بعد ناهار خوردیم و دوباره نشستیم برای بار اخر حرف بزنیم گفت تا حالا بیشتر در مورد حاشیه ها صحبت کردیم بیا یکم در مورد خودمون که چه انتظاری از طرف مقابل داریم و اصلا چرا مخایم ازدواج کنیم و غیره صحبت کنیم، گفت نیم ساعت من حرف میزنم نیم ساعت شما، گفتم شما بفرمایید بعد به اون نشون که یک ساعتو خودشحرف زد، ولی هرچی حرف میزد میدیدم چقدر افکارمون شبیه همه اصلا باور نمیکردم مگه میشه دوتا ادم غریبه اینقدر فکراشون بهم نزدیک باشه، دیگه اشک تو چشمام جمع شده بود و مهرش به دلم نشست
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...