2777
2789
دسته گلی پر از رزهای قرمز برام اورده بود بعد از رفتنش فقط محو تماشاش شده بودم خیلی زیبا بود و دوستش داشتم، هنوزم بعد پنج سال خشکش کردم و دارمش. فردا ناهار گفت بیا بریم بیرون پدر مادرم دوباره دوست دارن ببیننت، دوباره فردا با ذوق و شوق رفتم پیشش اونم خوشحال بود و چشماش برق میزد ولی یه ناراحتی پشت این خوشحالی بود که نمیفهمیدمش. وقتی سفارش ناهار دادیم دیدم غذا نمیخوره و ناراحته گفتم چیزی شده گفت شده تا حالا بخای چیزی به کسی بگی ولی چون خیلی دوستش داری نمیتونی بگی ، منم گیج شده بودم و گفتم نه، دیگه فضاسنگین شد منم رفتم تو فکر که چی میخاد بگه ، منم که دیدم اونم حالش بده دیگه چیزی نپرسیدم ، کلا من اینجوریم مواقع حساس نمیتونم حرف بزنم
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

رفتیم دنبال پدر مادرش دم هتل که بکم باهم دور بزنیم که اونا با خنده و شوخی هاشون یکم فضامونو عوض کردن، وقت رفتن رسید منو دم خونمون پیاده کرد و دوباره کلی سوغات و یه عطر بسیار خوشبو بهم داد، الانم که ازون میزنم به اون دوران میرم، ولی یه غمی تو چهره هر دوتامون بود، وقتی رسید شهرشون بهم گفت رسیدم ولی من ناراحت جوابشو دادم گفت چیه گفتم ببین اگه چیز مهمیه که رو تصمیم من اثر داره و بهم نگی یعنی دروغ و من بهت گفتم که بامن صادق باش و برام صداقت خیلی مهمه، گفت اینقدرهم مهم نیست که خودتو درگبر کردی گفتم نه میخام بدونم، و با من من کردن بهم گفت منکه دیگه گوشام نمیشنید چی میگه ، انتظار خیلی بدتر از اینارو داشتم فک میکردم زن داشته یا معتاد بوده یا ... بعدم گفت بدون تو نمیتونم زندگی کنم و... منم گفتم موضوعش مهم نیست ولی چون تا الان نگفتی میخاستی از احساس من سواستفاده کنی وگرنه از اول میگفتی ، گفت نه بخدا میخاستم کامل رو من شناخت پیدا کنی که زود قضاوت نکنی ، بعدم گفت من دلم نمیاد خداحافظی کنم منم با سنگدلی گفتم خداحافظ و قطع کردم، بماند که اونشب به اون بدبخت چی گذشته و تا صب تو پارک قدم زده وگریه کرده
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
شوهر من گذشته سختی داشته وهمیشه سنگ صبوروحامی خواهربرادراش بوده ، پشت چهره سوسولش یه ادم زحمت کش بود، وقتی یاد اونشب میوفته هنوز اشک میریزه و منم خیلی دلم براش میسوزه، دیگه بهش اس ندادم روز بعد ساعت ۱۲ ظهر گفت دیگه طاقت ندارم توروخدا از خودت منوبی خبر نزار، منم گفتم مومن خدا تو بمن قول دادی تو زندگی اشک منو در نیاری هنوز هیچی نشده از دیشب تا صب اشک ریختم، خیلی ناراحت شد و کلی معذرت خاهی کرد وگفت قصد بدی نداشته و .... ولی من گفتم بهتره تمومش کنیم منم کادوهاتو برات پست میکنم دیگه جوابشو ندام تا فرداش ، خیلی دلم براش تنگ شده بود میدونستم میخاد بره سرکار، دلم شور زد چون با هواپیما میرفت، بهش اس دادم درسته بدجنسی ولی مواظب خودت باش که دوباره شروع کرد دور از جونش خدا منو بکشه ، کاش هواپیما سقوط کنه من راحت شم و... که یکم دلداریش دادم نه زیاد که پر رو بشه هااا
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
خلاصه رفت سرکار و موقع تحقیقات محلی بود ، توی محل کارش از دوستای برادرم و دوست داییم که رییسشون بود ،بودن و حسابی ازش تحقیق کردن از مهدکودکش تا سرکارش، یه نفرم تو شهرشون اشنا داشتیم فرستادیم برای تحقیق، خداروشکر چیز بدی کشف نشد، شوهرم میگفت تو این دوهفته مردم و زنده شدم که نکنه کسی از روی بدجنسی چیزی بگه، همه دوستاش پی به حال و روزش برده بودن و دلداریش میدادن بعدا یکی از دوستاش بهم گفت که من خانمم رو خیلی دوست دارم ولی پارسا بینهایت شمارو دوست داره چه شب هایی که سر سجاده برا شما گریه نکرده، خلاصه قرار نامزدی گذاشتیم برای وقتی از سرکار میاد، اونروز بهترین روز زندگیم بود برا اولین بار ابروهامو برداشتم و بند انداختم دیگه مثل برف شده بودم یه لباس خیلی خوشگل هم پوشیدم، خاله ها ودایی هامم بودن ، منتظر رسیدنش شدم که یه پیام از خواستگار قبلیم که اونم خیلی دوسم داشت ولی مامانش مخالفت کرده بود سر مهریه بهم پیام داد که مامانم اینارو راضی کردم گفتم یکم دیر شده امروز نامزدبیمه باور نمیکرد، شروع کرد فحش دادن که من دوست داشتم هنوز ازت خدافظی نکرده بودم و ... که گفتم تو مشکلت مادرته اون نمیزاره تو سرو سامان بگیری و منطقی مجابش کردم اونم گفت اره ببخشیدو تموم شد، شوهرم با یه دست گل زیبا وارد شد و وقتی منو دیدن اوناهم شوک زده شدن ، مراسم بخوبی و خوشی تموم شد و شبم باهم یه دور کوچیک تو خیابون زدیم، بماند که یکی لز خاله هام بشدت حسادت میکرد ومیشد ناراحتی رو توچشماش دید ، برگشت بهم گفت اگه منو زودتر میدید منو میگرفت نه تورو خیلی ازش ناراحت شدم ولی اهمیت ندادم که روزم خراب بشه
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
روز بعد خواهرم گفت راستی شما نمیخاین برید ازمایش خون شاید خونتون بهم نخوره یهو یه ترسی ناخوداگاه افتاد تو دلم که راست میگه ما نامزد کردیم وهمه فهمیدن نکنه خونمون بهم نخوره ، دوباره غصه دارشدم که شوهرم برگشت گفت که ای وای یادم رفت بهت بگم من تالاسمی مینور دارم نکنه مشکلی پیش بیاد وای دنیارو میگی رو سرم خراب شد ، اینقدر اشک ریختم که دیگه جایی رو نمیدیدم، شوهرمم فقط دلداری میداد، اونم رفت شهرشون و من تنها تر شدم ، فقط گریه میکردم، کامل به دلم افتاده بود یه چیزی میشه، توراه فقط اهنگ میزاشت تا من پشت گوشی گوش کنم منم فقط اشک میریختم حال اونم مثل من بود و تعریفی نداره ، خدا به روز هیچکس نیاره
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
قرار شد هفته بعد بیاد شهرما که بریم ازمایش خون بدیم، دلم براش پر میزد وقتی دیدمش تمام غم هام از بین رفت ولی استرس لعنتی ولم نمیکرد رفتیم ازمایش دادیم وگفت پنج شنبه جواب امادس ولی شوهرم چهارشنبه میخاست بره گفت قبل رفتنش رفتیم لباس عقدمون هم خریدیم ، بیشتر هدفش این بود که حال وهوای منو عوض کنه و اطمینان بده که مشکلی نیست، قبل از رفتن گفت بریم ازمایشگاه بپرسیم شاید بگم میخام برم یه جوابی بهمون بده، دم در ازمایشگاه گفت تو بشین من میرم میپرسم ومیام وقتی اومد دیم ناراحته گفت گفتن خونتون بهم نمیخوره باید ازمایش ژنتیک بدید، منو میگی جلو چشمام سیاهی رفت
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
بعد سریع گفت شوخی کردم قربونت برم گفته مشکلی نیست، من دیگه باور نمیکردم وناراحت بودم تا اینقدر باهام شوخی کرد که حالم خوب شد ولی ته دل همچنان مطمین نبودم، اون رفت شهرشون و من به پدرم گفتم فردا صب حتما جوابو بگیر، من خاببودم که صدای زنگ تلفن اوم انچنان از رو تخت پریدم پایین که خواهرم بیدارشد گفت چی شده گفتم حتما ازمایش خون مشکل داشته که بابا زنگ زده
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
بله حدسم درست بود وبابا گفت مسولش گفته مشکل داره و باید دوباره ازمایش بدن، زنگ زدم به پارسا اونم خاب بود با ترس گفت چیزی شده من گفتم لزمایش خونمون مشکل داره گفت شوخی میکنی میخای تلافی اون روزو بکنی گفتم واقعا اول صبح موقع خوبی برا شوخیه بعدم من باتو چه شوخی دارم بکنم
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
گفتم پاشو بیا دوباره غم عالم اومده بود تو دلم فقط گریه میکردم ماه رمضون بود و عید فطر قرار بود عقد کنیم شب های قدر نزدیک بود، شوهرم با مادرش اومدن، بیچاره نرفته برگشت ،مسیر دو شهرمون رو اینقدر رفت و اومد که اسفالت هاش خراب شد
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
دیگه میگفت برای من بچه اصلا مهم نیست من فقط خودتو میخام ولی خانواده من قبول نمیکردن، تواین مدت که ازمایش دادیم هم شادی بود هم غم ، یه عالمه جاهای تفریحی رفتیم و مادرش همش حال وهوامونو عوض میکرد ومیخندوند، شوهرم سیصدرکعت نماز نذر کرد که ازمایشمون خوب باشه، هر شب قدر صدتا، تمام ماهیچه های پاش گرفته بود، یاد اوایل میوفتادم که میگفتم این بچه قرتی میگه بریم امامزاده میخاد بگه من خیلی مومنم ولی بعدها فهمیدم اون از من مومن تره
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792