دسته گلی پر از رزهای قرمز برام اورده بود بعد از رفتنش فقط محو تماشاش شده بودم خیلی زیبا بود و دوستش داشتم، هنوزم بعد پنج سال خشکش کردم و دارمش. فردا ناهار گفت بیا بریم بیرون پدر مادرم دوباره دوست دارن ببیننت، دوباره فردا با ذوق و شوق رفتم پیشش اونم خوشحال بود و چشماش برق میزد ولی یه ناراحتی پشت این خوشحالی بود که نمیفهمیدمش. وقتی سفارش ناهار دادیم دیدم غذا نمیخوره و ناراحته گفتم چیزی شده گفت شده تا حالا بخای چیزی به کسی بگی ولی چون خیلی دوستش داری نمیتونی بگی ، منم گیج شده بودم و گفتم نه، دیگه فضاسنگین شد منم رفتم تو فکر که چی میخاد بگه ، منم که دیدم اونم حالش بده دیگه چیزی نپرسیدم ، کلا من اینجوریم مواقع حساس نمیتونم حرف بزنم
هرکس برای خویش پناهی گزیده است ما در پناه قائم آل محمدیم...