شبش تلفن زد و یکم حرف زدیم و من چون قصدم جدی نبود و برام ماجرا فقط خنده بود کلا اطلاعتم رو اشتباه دادم شغل پدر و مادرمم گفتم معلمند یه جوری هم بحث رو جلو بردم که فردا دعوتم کرد یه رستوران گفت نهار با یک دکتر که از خارج اومده استادش قرار داره اینم قراره بره و بعدش برای عصرانه اونجا همدیگه رو ببینیم منم به دوستام گفتم اونا هم اومدن سر یه میز دیگه نامحسوس نشستن
فرداش رفتم توی رستوران طبقه بالاش که کافه بود نشستم از اون طرفم شوهرم چون ازم خیلی خوشش اومده بود که استادش که پدر من باشه گفته بود بیاد سر قرار و نظر بده
هیچی دیگه دوستام طبقه پایین شوهرم رو با مامان و بابام میبینن هی بهم تلفن میزنند من طبق معمول گوشیم رو توی ماشین جا گذاشته بودم باور کن فقط یادمه مامان و بابام و شوهرم از پله ها اومدن بالا کلا همه چیز قاطی پاتی شد واااااای خیلی بد بود
من کلا بعدش از صحنه متواری شدم و تا چند ماهی به بهانه تصمیم برای ادامه تحصیل رفتم پیش خاهرم یعنی همون شب بلیط گرفتما بعد ۲ ماه پر رو برگشتم گفتم نمیخام ادامه تحصیل بدم و دیگه هم به روی خودم نیاوردم تا ۳ سال بعدش که ازدواج کردیم