اون پسره خاستگار ماعده رفت خونشون دوست دخترشم بردن بعد رها اونجا گف چرا به اینا نگفتی ما هشت سال مثل زنو شوهر بودیم.
بعد از اون طرف اون زنه که احظار میکرد همون مینو وسیله مسیله هاشو جمع کرد در اتاقم بست شیطانم رفت.
شیدا خانوم زنگ زد از دختردایی ماعده خاستگاری کرد.
ماعده از شوهر مامانش معذرت خواهی کرد بهش گف بابا..
دوست پسر رها میخواست برا بکشش که دوستش اون که کافه داشت اس داد به رها گف نمیخوام دوستم قاتل شه فرار کن از خونت برو تا یکم ارووم شه رها موند. و دوست پسرشو کشت