سلام
من ۲۸ سالمه وتو ۱۳ سالگی عاشق پسر یکی از آشناهامون شدم واین عشق دوطرفه بود به حدی که تلپاتی داشتیم باهم اما رابطمون در حد پیام بود یمدت بعد من خیلی اشفته بودم وافت درسی کردم قرارشد تو قلبامون نگهش داریم تا بزرگتر بشیم ولی شدیدا عاشق هم بودیم
بعد شش سال اومدخواستگاری ومنو از درسو شغل بیرون و همه چی محروم کرد گفت جز شرایط ازدواجمه و منم لج کردم جواب رد دادم انقد زنگ زد گریه کرد چقد من احمق بودم شش سال شب وروزم اون بود حالا تحت تاثیر اطرافیان که پول نداره و... قیدشو زدم و اونم ازرولج سریع با دختر همایشون ازدواج کرد ، خیلی تهمتا بعدش بمن زدن و خیلی جاها خواست تلافی کنه و زندگی مشترک خوبی نداشت. چون مادرش دوست صمیمی مامانمه همه حرفاشون باهمه،ادامه پست بعد