مرا نبخش ...از من نگذر ....من لیاقت هم صحبتی با تو را نداشتم ....لیاقت چشم هایت ...دیدنت و حتی لبخند هایت ..... میدانم پای از گلیم دراز کردم گوشت را دست گربه دادم و از جهالتم بود که رسوا شدم ....حالا من ماندم و من ......بحث دیوانگی و عقل نیست ...بحث شعوره نداشته آدم های دوربر من است و حماقت من که خودم را به آن ها سنجاق کرده ام این آخرین فرجه بود تو ویران کردی و گذشتی تو حق داشتی من غلام خانه تاریکت هم نبودم .... قصدم از نوشتنم بخشیدن نیست تو آزادی نبخشی آزادی هزاران بار خودت را از من بگیری ...بگیر من عمریست چوب اشتباهتم را میخورمو تو تنها یکبار میگذشتی اما اینبار آتش به انبار باروتت کشیدم رفتی و ویران کردی و دلی را حیران .....تنها میتوانم برای این چن ماه مصاحبت خم شوم پیش پایت و تو بی نگاه بگذری وآخرین قرارمان نگاه بی رحم تو باشد و منکه با شعری دردست از خانه روشنت بیرون میروم شب بخیر ماه شب های عجایب تو بی غلام هم پادشاهی