سلام من ۲۵سالمه و با یه اقای ۳۵ساله ارتباط داشتم ایشون اوایل خوب بود بعد دچار اعتیاد شد و شغلش رو ول کرد و ظاهرش هم کلی تغییر کرد الان مشکل اینجاس که نه راضی میشه درمانش کنیم نه راضی میشه بره سر کار همشم می خواد باهم بریم بیرون بعد همه ی خرجاام گردن منه منم کارگر تولیدی هستم و درآمدم زیاد نیس از طرفی هر وقتم می خوام باهاش کات کنم تهدید می کنه که آبرومو می بره چون ازم عکس لختی داره یا تهدید می کنه ماشین باباتو آتیش می زنم یا می گه خانوادتون با ماشین زیر می کنم واقعا موندم چه کار کنم حواسشم هست که اتو دستم نده
حدود پنج شیش ماه تهدید شدم و لال واستادم چون میدونستم کسی شیشه مصرف کنه هرکاری میتونه بکنه هنوزم ک اون زمان یادم میاد بدنم میلرزه بعد شیش ماه گفتم میرم پیش پلیس مرگ یکبار شیون یکبار مامورر گفت خانوم ما مدرک میخایم بعدم ک همه میدونم تو قانون همیشه حق با مرد هست...شب همون روز بود ک داشتم میرفتم خونه با قمه جلومو گرفت تو مسیر خونمون باغ بود منم از ترس لال شدم فقط حرکت کردم ب مسیری ک منو میبر گفت الان زنگ میزنم ب رفیقام بفهمی در افتادن با من نهایتن من عواقبش چیه خلاصه بگم با هربدبختی و زبون ریختنی بود در رفتم فردا ظهر شد از خونه ک اومدم بیرون دیدم همپنجاس سریع خودمو ب اولین کلانتری رسوندن بازم واسم کاری نکردن گفتن مدرک از در کلانتری ک اومدم بیرون چندمتری جلوتر با ماشین جلو راهمو برید و با تهدید چاقو سوارم کرد آسیب زیادی بهم زد از پارگی و کبودی و همچی عقب ماشین و نگاه کردم غمه و بنزین بود یعنی فاتحه خودمو خوندم تو مسیری ک زد بره در ماشینو باز کردم و خودمو پرت کردم پایین کلی آدم جمع شد کلی تا مامور بیاد کتک خوردم ولی همین شد مدرک تهدید ب مرگ آدم ربایی ضرب و حرح شکایت تا جایی ک انقد پرونده حساس شد و اسمش جز ارازل اوباش بود بعد ی مدت جلب استانی و گرفتم ورود ب منزل و همچین..ابرومهمجا رف ولی خب تونستم از حقم دفاع کنم اگه ب اون ترس ادامه میدادم اون آدم بدترمیکرد چون معتاد بود توهم میزد لذت میبرد از عذاب من ولی همچین و بدون خریدم و محکومش کردم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اى خواهر چى بگم تو تمام اين مشكلات و بدبختيا مادرم سرطان گرفته يكى از خواهرام هرروز شكايت خيانت شوهرشو ميكنه يكى از خواهرام ميگه طلاق ميخوام نميتونم با شوهرم بسازم البته اين يكى مشكل از خودشه كه دل به زندگى نميده بخدا قسم مشكلاتمو بدبختيامو به هيشكى نميگم يه نقاب خنده زدم به صورتم صبح تا صبح تصويرى با مامانم حرف ميزنم كه نگران نشه اخه پدر مادرمون گناه دارن منم برم مشكلاتمو بگم ديگه واويلا😞