امامام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که یعقوب برای ملاقات فرزندش یوسف علیه السلام، وارد مصر گردید، یوسف به استقبال پدر بزرگوارش آمد.
یعقوب علیه السلام با دیدن یوسف فوراً از اسب پیاده شد ولی جناب یوسف به خاطر رعایت مقام سلطنت ظاهری، برای احترام پدر از مرکب پیاده نشد، و همان طوری که سوار اسب بود، دست بر گردن پدر در آورد. حضرت یوسف علیه السلام هنوز از خوش آمد گویی با یعقوب علیه السلام فارغ نشده بود که جبرئیل نازل شده و به یوسف فرمود: دست خود را باز کن.
یوسف کف دست خود را گشود، نور روشنی از دستش به سوی آسمان بالا رفت. یوسف علیه السلام پرسید: این چه نوری بود که از کف دست من خارج شد؟! جبرئیل فرمود:
«نُزِعَتِ النُّبُوَّةُ مِنْ عَقِبِک عُقُوبَةً لِمَا لَمْ تَنْزِلْ إِلَی الشَّیخِ یعْقُوبَ فَلا یکونُ مِنْ عَقِبِک نَبِی؛[3]
نور نبوّت از صلب تو بیرون رفت و دیگر پیامبری از نسل تو به وجود نخواهد آمد. به سبب آن که کمال احترام را در مورد پدر پیرت رعایت نکردی، پس کسی از فرزندانت پیامبر نخواهد شد.
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس آخر، کجا شد مهر فرزندی