من پدرشوهرم خیلی بهم بی احترامی کرده یه مدتی بخاطر اینکه خیلی بد باهام حرف زد نرفته بودم خونشون،گذشتو برادرشورم باعث آشتی شد با اینکه همه ما میدونستیم مقصر اونه،حالا دو ماهه اومدن خونه من مریضه شهرمون میره پرتو درمانی ،امشب خودش دوباره بحث اونموقع پیش کشید آره همه میگفتن عروست چرا نمیاد و فلان جالبه آخرشم میگفت بگذریم ولی هر چی خواست به این روش گفت منم خسته و کوفته گفتم پشت شما هم بد میگن خیلی من بگم شما بدی حرف مردم زیاده درضمن من الکی نرفتم از خونتون بهم بی احترامی شده بود نمیتونستم دیگه تحمل کنم شوهرمم پشت من در اومد آخه کلا تیکه میندازه پدرشوهرم،حالا هم گذاشته رفته بیرون ،بخپاذخستهذشدم هزار حرف میزنم به آدم ،طاقت ندارن یه کلمه ما چیزی بگیم بابا حداقل یه سوزن به خودت بزن ،خدایا خودت کمکم کن بخدا کم اوردم