من ئقفی 18 سالم بود به بنده خدا خواستگاری از خانواده ام کرد شرایطش بد نبود بعدش مامانم غیر مستقیم گفت یه پسری یه دختره رو که همسن تو هست میخواد حالا امدن با خالت مشورت کنن چون خانواده دختره با خاله دوستن حالا حرف انداخت درمورد پسره حرف زد مزه ی دهن من رو بفهمه من هم حسادتم گل کرد هزار تا ایراد بنی اسراعیلی گرفتم هیچی دیگه مامانم هم جواب منفی رو بهشون داد بعد دوسال بهم گفت