یه شب که بیخوابی داشت خرخره م رو می جویید...
نشستم از ب بسم الله تا دال دوست داشتنی که بینمون بود رو تا خود خروس خوان نوشتم...
آفتاب دیگه داشت خودشو از لای پنجره می چپوند توی اتاق
که رضایت دادم قلم رو کنار بذارم...
چشمام داشت از بی خوابی دو دو میزد
از اتاق زدم بیرون
مادرم که مثل همیشه داشت چایی دم میکرد و میز صبحانه رو می چید
صورتش گل انداخت و با اشاره ی ابروهاش گفت:گوشه ی لبت!!!
با تعجب به گوشه ی لبم دست کشیدمو نگاهی به انگشتام کردم...
اما چیزی نبود!!!
به گمونم یه تیکه از دوست داشتنت لای لبام گیر افتاده بود که سعی داشت خودشو به بیرون پرتاب کنه
دوست داشتنت اون قدری شیرین بود که حین نوشتن کلمه ها مثل بچه هایی که آب نبات می مکن و به قول ما بزرگترها گند میزنن به لب و لوچه شون از سر و کول لبام داشت بالا میرفت...
اون لحظه یاد حرف استاد ادبیاتم افتادم که همیشه میگفت:دوست داشتنا که به وقتش به بلوغ برسن یه شیپور میگیرن دستشون و تموم ناگفته ها رو جار میزنن...
فهمیدم که به راستی مادرم همه ی ناگفته های منو قبلا واسه یه بارم که شده زندگی کرده...