اول عشقم باید منو به خانواده اش بگه معرفی کنه
وقتی قصدشون جدی تر شد خواستن بیان خواستگاری قطعی شد که میان به مامانم یواش موضوع میگم مامانم خودش بگه
بعد مامان عشقم به مامانم زنگ میزنه وقت میگیرند
اما من خودم اگه ی روزی خدا بخواد به عشقم برسم
نمیتونم به مامانم بگم چون باهاش راحت نیستم ، خجالت میکشم به شدت تواین مورد حرفشو به مامانم بگم عرضشو ندارم