اینقد خاطرشو میخاستم بخاطرش جونمو میدادم ولی اون بهم خیانت کرد خانوادش دادنش به یکی دیگه
بخدا وقتی شنیدم داره عقد میکنه تمام بدنم لرزید و یه جوری شدم که افسرده عالم
بعد یه مدت رفتم شیراز یه دفعه دیدمش تو همون اطراف خونشون بخدا وقتی منو دید یه جوری گریه می کرد که انگار جدو آبادش مردن، بعد بهم گفت منو ببخش با گریه اونم حامله بود بهش هیچی نگفتم فقط گفتن حالا وقتی که یه بچه تو شکمته گفتم چه طور روت میشه چنین حرفی بزنی
بعد رفتم جلو اون نه
ولی پشت سرش نتونستم جلد خودم بگیرم چشام پر اشک بود حالا گذشت و داره زندگی میکنه ولی با اینکه این کارو مرد تا آخرش نمی تونه منو از یادش ببره