پلیس اومد مدرسه ماجرارو پرس و جو کرد رسید به من بد بخت از همه چی بی خبر
خلاصه اون دوتا رو گرفتن بردن
من موندمو شوهر نازم خخ بالاخره اومد خاستکاری و جواب رد دادنای بابام شروع شد
حالا مشکلمون سخت تر شده بود حدودا دچ ماه بعد بازم سزو کله ی یکی از اون دوتا شروع شد
که بابام از ترسش که بلایی سرم نیاد با ازدواج ما موافقت کرد