دیشب بحثمون شد سر اینکه چرا انقدر خودخواهه و چرا بهم احترام و این حرفا یهو گف من از سرتم زیادم تورو من نمیگرفتم تا عمر داشتی میترشیدی گفتم اگه راس میگی طلاقم بده ی هفته نشده با یکی خوشگلتر و پولدارتر و ادمتر ازدواج نکردم هرچی خواستی بگو اینو گفتن همانا و لیوان پرت کردن اون همانا سرم خونی شد
اتفاقات خوبی قراره برای من بیفته هر روز هر ساعت منتظر ی اتفاق خوبم ممنونم از اینکه زندگی انقد قشنگههه تا زندم زندگی میکنم مردگی بماند بعد مردنم