همسرم خونست اما از صبح تاحااالاباهام سر سنگیندیشب رفت بودیم نامزدی پسر خالم اونجا شلوغ بود یکی دیگ از پسر خاله هامم ک قبلا خواستگارم بود اونجا حضور داشت نمیدونم سر اون حساس شده یا نکنه نگاهی چیزی کرد باشه یا نکنه تو شولوغی اتفاقی افتاد اخه ی قسمت هم داداش عروس اومد از پشت خورد ب من اما من اصلا پشتم ندیدم یکمغر زد و گفت حواست نیست با اینک اصلا اینطوری نبود و من پشتم چشم نداره از دیشبم هرچی بهش گفتم چته وچی شد چیزی نمیگه و میگ هیچی بخدا ولی میدونم که تو هم هست چرا وقتی بهشون بها میدیم و مهم که چشونه انقدر قیافه میگیرند اخه الان رفت خوابیده تازه تا ظهرم خواب بوده هوف
با آدمها مهربون باشید،هرکسی که ملاقات میکنید درحال نبرد با جیزی است که شما از آن بیاطلاعید.ببخشید اگه حوصلم نمیشه اشتباهات تایپیمو اصلاح کنم.من دخالتی ندارم کاره کیبرده
از دیگران شکایت نمیکنم بلکه خودم را تغییر میدهم💪 چرا که کفش پوشیدن راحت تر از فرش کردن دنیاست مبارزه انسان را داغ میکند و تجربه انسان را پخته میکند هر داغی روزی سرد میشود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمیشود