من قبلناخیلی سردرد داشتم روزی نبودک سرم دردنکنه همیشه هم منزوی وافسرده وبیحال بودم حوصله هیچکسونداشتم همش توخونه باآبجیام دعواداشتم تاکوچکترین سروصدایی میکردن دعوای من شروع میشدولی ازوقتی جریان جداییمون پیش اومدخونمونوعوض کردیم کلااومدیم یه شهردیگه منوبابام باطل سحرگرفتیم چون طرف پسرخالم بود،بامامانم چندان کاری نداشتن خداراشکردیگه ازاون وضعم خبری نیس اتفاقاخیلی شادوسرحال شدم