نمیتونم تو خونه بمونم باید همش بیرون باشم خرید کنم مامانم خبر نداره من دچار بیماریم شیش ساله تمام دردها بغض هامو بیماری هامو تحمل کردم و به هیشکی نگفتم سعی کردم ازشون لذت ببرم
ادمی شدم که خیلی طمع داره دوست دارم تمامی بشر رو تحت تسلط خودم در بیارم و اینکه تمام بشر و جهان هستی رو بخرم
توقع دارم یکی بیاد بگه واست یه هدیه اوردم اون هدیم یه ساختمون پنت هاوس200طبقه باشه
همیشه دوست دارم اونایی ک توان خودشونو ندارن به قتل برسونم و قربانی نفرت از طرف من بشن!
برا همین هر دفعه میرم بیرون یکی منو چپ چپ نگاه کنه تهدید میکنم حتی ممکنه بهش اسیب برسونم دوست دارم همرو به پام بیفتن اینکه هر کی هر چی میگه ازش نفرت و کینه ب دل میگیرم و میخوام خونشو با دستای خودم بریزم و خونشو تو دستام لمس کنم
اینکه بیماریم از پدر بزرگم بهم رسیده
دیگه تحمل این دنیا رو ندارم
زنددگی رو خیلی عمیق درک میکنم و اصلانمیتونم بخوابم همیشه در طول روز فقط رویاپردازی میکنم اونم خارج از درک خودم که گاهی وقتا دیونه میشم...الان نزدیک چند ساله تمام رویاهامو یادداشت میکنم
دلم میخواد همچیو تجربه کنم
جنایی میخونم و دوست دارم مدرکمو بگیرم تا بتونم بلاخره همه مجرم ها رو ب قتل برسونم انجام هر کاری ام واسم راحته هیچوقت کسی که جلوم جون داده رو نجات ندادم
قلبم شده از سنگ
فقط و فقط به فکر خودم
خودمو تو شرایط سخت هم نمیزارم....و اینکه از خونه فرار میکنم
کارهای عجیبی میکنم اینکه شب تو خیابون دست به کارهای وحشتناک میزنم😶
واقعا ادم خطرناکی هستم؟!