دوستان من مادرم یه مدتیه که به سختی مریض شده و خیلی حال خوبی نداره .
بعد توی همین قضایا یه خواستگاری برای خواهره من پیدا شد که البته اصلا مورد مناسبی نبود و بصورت تلفنی مادر اون اقا با مادره من صحبت کرده بودن که اصلا به جایی هم نرسید.
اون اقا حدودا ۱۴ سال از خواهره من بزرگتر بودن ولی خب وضع مالیشون خیلی خوب بود و البته یک ازدواج ناموفق هم داشتن و جدا شدن از همسرشون.
بعد کلا مادره من اصلا جوابشون کرد و همه چی تموم شد رفت ، اونوقت مادره من یبار مساله رو به مادربزرگم میگه بعد مادربزرگه من که متوجه شده مساله رو ، همش زنگ میزنه میگه چرا جوابشون کردین و چرا نزاشتین بیان و از این حرفااا.
اصلا ینی کاری کرده که اعصاب خواهره منو ریخته بهم.
ینی همش زنگ میزنه و از این حرفا میزنه، خواهره منم یکم افسرده و عصبیه یهو زد لیوانو شکوند.
شما کسی رو اطرافتون داشتین که توی این کارا دخالت بیجا کنه؟؟