بیاید خاطراتی رو ک حالمون بد میکنه رو بگیم یکم هم و دلداری بدیم اولش خودم میگم
یادمه حامله بودم تازه اوایل بود منم دو سه بار سقط داشتم و این یکی تا ۳ ماه مونده بود شب بود دراز کشیده بودم شوهرمم رفت حموم اومد بیرون بهم گفت پاشو لباس زیرم و بده بپوشم گفتم حال ندارم خودت بردار بپوش اومد پیشم دراز کشید رو تخت یبار دیگه گفت منم با لجبازی گفتم ن یعدفه ای مثل چی هولم داد از تخت پایین از ترس زبونم بند اومده بود فقط بلند شدم رفت اتاقی ک واسه بچه اماده کرده بودیم دو تا در داره یکی باز میشه ب اتاق خواب خودمون دیگری هم باز میشه رو بروی پذیرایی در اتاق خودمون قفل کردم میزد ب در ک غلط کردم در و باز کن منم فقط ترسیده بودم و هنگ بود یعدفه صداش قط شد فکر کردم میخواد بیاد منو بزنه بدو بدو رفت در پذیرایی قفل کنم یعدفه در هول داد در خورد ب شکمم از درد ی لحظه نفسم بالا نیومد نشستم زمین شوهر ترسیده بود اروم بغلم کرد گذاشتم رو تخت تا خود صبح قربون صدقم میرفت صبح ک شد بیدارم ک کرد برد سونو ک گفت چیزی نشده فقط یکم جفت اومده پایین تر