2777
2789
عنوان

خاطرات بد 😔

3926 بازدید | 107 پست

بیاید خاطراتی رو ک حالمون بد میکنه رو بگیم یکم هم و دلداری بدیم  اولش خودم میگم

یادمه حامله بودم تازه اوایل بود منم دو سه بار سقط داشتم و این یکی تا ۳ ماه مونده بود شب بود دراز کشیده بودم شوهرمم رفت حموم اومد بیرون بهم گفت پاشو لباس زیرم و بده بپوشم گفتم حال ندارم خودت بردار بپوش اومد پیشم دراز کشید رو تخت یبار دیگه گفت منم با لجبازی گفتم ن یعدفه ای مثل چی هولم داد از تخت پایین از ترس زبونم بند اومده بود فقط بلند شدم رفت اتاقی ک واسه بچه اماده کرده بودیم دو تا در داره یکی باز میشه ب اتاق خواب خودمون دیگری هم باز میشه رو بروی پذیرایی در اتاق خودمون قفل کردم میزد ب در ک غلط کردم در و باز کن منم فقط ترسیده بودم و هنگ بود یعدفه صداش قط شد فکر کردم میخواد بیاد منو بزنه بدو بدو رفت در پذیرایی قفل کنم یعدفه در هول داد در خورد ب شکمم از درد ی لحظه نفسم بالا نیومد نشستم زمین شوهر ترسیده بود اروم بغلم کرد گذاشتم رو تخت تا خود صبح قربون صدقم میرفت صبح ک شد بیدارم ک کرد برد سونو ک گفت چیزی نشده فقط یکم جفت اومده پایین تر

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

اخرشبی مگه بیماریم خواهرم خاطرات بدو بیاریم‌تو ذهنمون من به بدبختی همینجوریشم سه و چهار میخوابم 😐

چو قناری به قفس یا چو پرستو به سفر؟                                 هیچ یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر🙂                                  چیزی که وحشتناک بود حس می کردم                                                 نه زندهِ زنده هستم نه مُردهِ مرده  💔بهترین هرکس اون چیزیه که خودش دوست داره‌یه زوج جوون دیدین نگید " عه تو که از همسرت خیلی سرتری"دوستتون یه لباس خرید نگید "رنگ بهتر نداشت؟" و...بقیه که نباید به سلیقه ما زندگی کنن!کاری نکنیم که اطرافیانمون از ترس حرفای ما قید دوست داشتن هاشونو بزنن..تو زندگی آدما همیشه مرز های باریکی وجود دارن بین رک بودن و بیشعوری ، بین احترام و چاپلوسی ، بین اعتماد به نفس و خود شیفتگی ...این مرزها تعیین کننده ی بزرگی آدماست یادشون بگیریم.

نامزدم اومد خونمون و شیرینی گرفت که برای بار آخر راضیم کنه جدا نشیم ولی دلم ازش خون بود و رو تصمیمم مصمم بودم ، بدون این که گریه کنم حرفام و زدم بهش و اونم وایستاد جلوم گف حرف آخرته؟! 

گفتم آره 

رفت ، منم داییم و بغل کردم و تو بغلش زجه زدم

دیگم ندیدمش ، توافقی جدا شدیم

از خون جوانان وطن لاله دمیده🖤🥀 نه می بخشیم و نه فراموش میکنیم 🦁☀️

همین که عذرخواهی کرده قربون صدقه رفته نگرانت شده با ارزشه

بعضی ها اذیت میکنن طلبکارم میشن 


سالی می گذرد و سالِ دیگری از راه می رسد و همه چیز در تو زشت تر و پلیدتر می شود "وطنم"...محمود درویش
😂😂😂😂ولی ببخشید خیلی خنده دار بود دعوا به خاطر شورت

اره  میدونم جالب اینکه الان هر از گاهی یادم میوفته خودم خندم میگیره ولی خوب وقتی فکر میکنم اگه بچم سقط میشد حالم بد میشه

من فقط پریود شدنام خاطره بده برام😭😭😭

فردا میخوام برم دکتر

شوهرم میگه نیشه ماه دیگه پریود نشی توی دلت نی نی باشه😭😭

دعا کن برام

خدایا چرا امیدوارمون میکنی بعدش ازمون میگیریش...حتما یه حکمتی هس که ما مادر بشیم...وابسته اون نی نی بشیم...بعدش ازمون بگیره ش....خدایا راضی ام به رضای خودت...خدایا 
 جالبه اینه ک هر از گاهی هم مثل چی میخندید منم حرصم میگرفت

ب چیزایی که ناراحتت میکنه فکر نکن

سالی می گذرد و سالِ دیگری از راه می رسد و همه چیز در تو زشت تر و پلیدتر می شود "وطنم"...محمود درویش
نامزدم اومد خونمون و شیرینی گرفت که برای بار آخر راضیم کنه جدا نشیم ولی دلم ازش خون بود و رو تصمیمم ...


    

عزیزان هر روزتون به رنگ عشق ❤       ‌‌ آرزو میکنم امروز مرغ آمین بیاید و بر آرزوهایتان آمین بگوید🙏                      امضای خدای مهربون پای همه ی آرزوهاتون❤                                  برای سلامتی همه ی بیمارا سه بار بگو " بسم الله الرحمن الرحیم بحق بسم الله الرحمن الرحیم "                               شاد و سلامت باشید 🌹
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108