سلام
خیلی وقته ننوشتم
چون افسردیگه شدیدی گرفتم
همین الانم ک مینویسم صورتم خسیه از اشکه چشام بادکرده از بس گریه کردم
زندگیم خوب پیش نمیره
همش دعوا
جرو بحث
نمیدونم واقعا جریان چیه
انتظارات و توقع من زیاده یا واقعا شوهرم داره راست میگه
اومدم حرف بزنم که شاید ی خورده از دردام کم بشه
امشب باز دعوا کردیم بچه ها امروز من از ساعت۷صب تا۸شب سرکار بودم حتی دریغ از ی زنگ ک خانوم حالت خوبه؟ چیزی خوردی؟
یا خسته نباشی
منم امروز بهش زنگ نزدم ک ببینم پیگیرم میشه!
که نشد...
هیچی براش کم نزاشتم از محبتو توجه و عشق بگیر تا...
امروز خواهرش میگفت یادمه وقتی عاشق دختره سیما شده بود اصلا یک دیقه هم از حالش بی خبر نبود
ولی تورو نمیدونم چرا انقد بیخیالته
گاهی اوقات خودمو سرگرم میکنم با کار با کتاب نمیدونم با هزارتا چیز ک حداقل یادم نیاد
بچه ها من عقدم الان نزدیک دوسال میشه
از همون روز اول اومدم پیشش چون بهم گفت تو باشی کنارم من بهتر میتونم کار کنم پول جمع کنم زندگیمو ایندمونو جمع کنیم
منم گفتم باشه
روزای اول عاشقم بود
هیچی برام کم نمیزاشت حتی ی اشک از چشام میومد داغون میشد
اما الان جلوش زار زارم گریه کنم هیچ کاری نمیکنه
حتی بغلم نمیکنه
امشب بحث طلاقو کشید وسط
ینی داغون شدم ...حیفه مادرم ک فک میکنه من چقد خوشبختم اما نمیدونه هر شب دخترش چشاش اشکیه
بچه ها راهنماییم کنید
چیکار کنم
بنظرتون چند روز رفتار خودشو داشته باشم و سرد و بی تفاوت بهاش رفتار کنم یا مثل قبل؟؟؟
یا جمع کنم برم خونه مادرم اینا؟؟؟
اخه میترسم برم خونه مامانم بعد شوهرم بگه تو سختی کنارم نبودی تو خوشی هم نمیخاد کنارم باشی😔
من ۲۰سالمه
همسرم۲۵