وااااااااااای عزیزم
یه اتفاقی افتاد که فهمید من دوسش دارم
دلوین میدونه
گفت که منم دوست دارم منتظر بودم یه کم بزرگ تر شب پا پیش بزارم بعد دو سه روز پدربزرگم اومد خونمون گفت که منو دوست داره ازم پرسید منم دوسش دارم منم گفتم آره بعد گفت پس من همه تلاشمو میکنم که شما دوتا را به هم برسونم
الان همه فامیل میدونن اسممون رو همه
حالا پیشنهاد دادن که صیغه محرمیت بکنیم که کنار هم بزرگ شیم بعدش اگه هنوز نظرامون یکی بود ازدواج کنیم