دیروز الکی الکی ناراحت شد شوهرم بهم گف باید زن بگیرم تا ادم شی
منم خیلی ریلکس و بزور خودمو نگه داشتم ک چیزیش نگم ولی بغض گلومو گرفته بود رفتم خوابیدم بعدشم امروز صب رفتم خونه بابام ولی ب خانواده ام هیچی نگفتم بعداز سرکار اومد دنبالم
منم باش رفتم خونه ولی بدون هیچ حرفی رسیدیم خونه رفتم خوابیدم اومد نازمو کشید گف خداییش منظوری ندارم خیلی تورو میخوام
منم گفتم برو نمیخوام باهات حرفی بزنم
گف نمیرم باید امشب آشتی کنیم نمیتونم تحمل کنم ناراحت باشی
خلاصه منم لبخند زدم گف بیا بریم دور دور
هرچی میخوای برات انجام میدم منم گفتم بیا ماشینو ب نامم کن گف ن نمیشه وفلان چیز وقلقلکم داد بعد گف بیا بریم و اصلا قضیه از سرم پرید ولی
تازه بفکرش بودم گفتم یعنی من چیزی ک گفتم درسته عایا؟
😶😶😶