سلام توروخدا اگه باهاتون دردو دل ميكنم نيايد تيكه بپرونيد حال ادمو بدتر نكنيد
ما ديشب از خونه دوست شوهرم اومديم دو روز قبلش شوهرم بهم گفت من كار دارم دير ميام خونه برو خونه دوستم كه اونم زن داره كه تنها نباشي منم گفتم باشه همه چيو جمع جور كردم اماده شدم با اسنپ رفتم بعد اونجا يادم افتاد كه اشغال خونه رو يادم رفت بيارم بيرون با خودم گفتم حالا شب كه بياد ميريم ديگه ولي اومد نرفتيم و دو روز مونديم ديشب اومديم خونه بو گرفته بود كلي حرف بارم كرد هيچي نگفتم فقط گفتم ميخواستي انقد خونه دوستت نموني ديدم عصبيه
يهو در يخچالو باز كرد هر چي تو يخچال بود ريخت زمين بعدشم فوش ميداد با لگد و مشت افتاد ب جون من
بچه ها من دو ساله ازدواج كردم شوهرم مرد خوبيه ولي عصبي ميشه اصلن دست خودش نيست بعضي وقتا اينجوري ميشه من پيش خونواده هم نيستم شهر غريبم تا الان ميخواستم جمع كنم برم اما هر بار پشيمون ميشم نميدونم چيكار كنم