پریوش
*************************
مقدمه:
در گلستان طبیعت ما گلی پژمرده ایم،
رنگ پیری را ندیده جوانی مرده ایم.
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش،
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش.
به سر کوی تو سوگند که تا سر دارم،
نیست ممکن که من از حکم تو سر بردارم.
اشک من رنگ شفق یافت،
ز بی مهری یار...
*************************
پارت1.
در رنگ و رو رفته ی پرورشگاه با صدای گوشخراش باز می شود و زن و مرد جوان شیک پوشی با سرعت از آن خارج شدند. به طرف اتومبیلی که در گوشه ای از خیابان باریک و کثیف روبروی پرورشگاه پارک شده بود، رفتند.مرد راننده که درون اتومبیل نشسته بود با دیدن زوج جوان به سرعت از اتومبیل پیاده شده و در را برای آن زوج باز کرد. زت با عصبانیت وارد شد دلی مرد با صدای بمی خطاب به حضار گفت:
_ من جلو مینشینم.
راننده در جلو را برای مرد باز کرد، مرد با صلابت خاصی به درون اتومبیل خزید. مرد راننده با خیال راحت پشت رل اتومبیل نشست. کوچه خلوت بود، جز چند پسر بچه ی کوچک با لباس های کهنه و سر و صورت کثیف دور اتومبیل حلقه زده بودند. با ذوق کودکانه به آن شی ناشناخته نگاه می کردند و دست های کثیف خود را به بدنه تمیز و براق اتومبیل می مالیدند. خانه های گِلی و کهنه جلوه ای از فقر و نداری آن حوالی را آشکار می ساخت. کوچه به قدری ساکت بود که اگر این پسر بچه ها نبودند هر تازه واردی گمان میکرد ساکنین این محله مدتهاست که مرده اند. لحظات سنگین گذشتند و آن جمع سه نفره را کلافه کرده بود، راننده ی اتومبیل بوقی زد و سکوت کوچه را در هم شکست. بچه های کوچک با وحشت از اتومبیل دور شدند، متعاقب آن دخترکی آرام و بی صدا قدم بر میداشت. لباس های کهنه و مندرس و روسریی کهنه ای که جهت رفع برودت هوا بر گردن بسته بود، و کیسه ای که در آغوش گرفته بود نظر هر رهگذری جلب توجه میکرد.