2777
2789
عنوان

داستان پریوش

369 بازدید | 4 پست

پریوش


*************************

مقدمه:


در گلستان طبیعت ما گلی پژمرده ایم،


رنگ پیری را ندیده جوانی مرده ایم.


فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش،


گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش.


به سر کوی تو سوگند که تا سر دارم،


نیست ممکن که من از حکم تو سر بردارم.


اشک من رنگ شفق یافت،


ز بی مهری یار...


*************************


پارت1.


در رنگ و رو رفته ی پرورشگاه با صدای گوشخراش باز می شود و زن و مرد جوان شیک پوشی با سرعت از آن خارج شدند. به طرف اتومبیلی که در گوشه ای از خیابان باریک و کثیف روبروی پرورشگاه پارک شده بود، رفتند.مرد راننده که درون اتومبیل نشسته بود با دیدن زوج جوان به سرعت از اتومبیل پیاده شده و در را برای آن زوج باز کرد. زت با عصبانیت وارد شد دلی مرد با صدای بمی خطاب به حضار گفت: 


_ من جلو مینشینم.


راننده در جلو را برای مرد باز کرد، مرد با صلابت خاصی به درون اتومبیل خزید. مرد راننده با خیال راحت پشت رل اتومبیل نشست. کوچه خلوت بود، جز چند پسر بچه ی کوچک با لباس های کهنه و سر و صورت کثیف دور اتومبیل حلقه زده بودند. با ذوق کودکانه به آن شی ناشناخته نگاه می کردند و دست های کثیف خود را به بدنه تمیز و براق اتومبیل می مالیدند. خانه های گِلی و کهنه جلوه ای از فقر و نداری آن حوالی را آشکار می ساخت. کوچه به قدری ساکت بود که اگر این پسر بچه ها نبودند هر تازه واردی گمان میکرد ساکنین این محله مدتهاست که مرده اند. لحظات سنگین گذشتند و آن جمع سه نفره را کلافه کرده بود، راننده ی اتومبیل بوقی زد و سکوت کوچه را در هم شکست. بچه های کوچک با وحشت از اتومبیل دور شدند، متعاقب آن دخترکی آرام و بی صدا قدم بر میداشت. لباس های کهنه و مندرس و روسریی کهنه ای که جهت رفع برودت هوا بر گردن بسته بود، و کیسه ای که در آغوش گرفته بود نظر هر رهگذری جلب توجه میکرد.

حالا که رسیدی اینجا و داری امضامو میخونی، یه شاخه صلوات سهمِ خودت. بفرست برا تعجیل ظهورش:)!

پریوش

*************************************


پارت2(صفحه دوم)


دخترک نوجوان وسط کوچه ایستاد و نگاهی کرد، گویی این اولین باری است که قدم به این محله ی متروکه می نهند. به حرکت خود ادامه داد، چشمان سرخش حاکی از گریستن بسیار بود، شاید در برابر ناملایمت های زندگی و شاید هم جز دوری دوستان نبود. راننده با دیدن دخترک بی اختیار برخاست و در اتومبیل را برای او باز کرد. چهره ی آرام دختر و اشکی که همچو جام شفاف و زلالی که در قاب دیدگان دخترک نقش بسته بود و چشمان آبی رنگ او دریا و شاید آسمان را بخاطر انسان می آورد. چقدر چهره ی او دلنشین و آرام به نظر می رسید. رخسار سفید و دوست داشتنی او در دل راننده ی جوان حک شد، و او را وا داشت که بی اختیار لبخند بزند. اما دختر بی اعتنا به لبخند او وارد اتومبیل شد، و به قسمت های جلوی ماشین با کنجکاوی نگاه میکرد. چقدر برایش جالب و شگفت انگیز بود، دلش میخواست بقیه ی نقاط اتومبیل را نیز بررسی کند. بی اختیار نگاهش در نگاه خشمگین زن چرخید، چهره ی عصبانی زن به او فهماند که از طرز رفتارش عصبی شده است. به ناچار سر خود را به شیشه ی دودی رنگ ماشین چسباند، اشک های بار دیگر بی محابا بر روی گونه هایش غلطید و بر روی دامنش چکیدند و محو شدند. گویی دلش نمیخواست محیط پرورشگاه را ترک کند، اتومبیل با یک حرکت از جا کنده شد و آنها با سرعت از آن محیط دور شدند.

حالا که رسیدی اینجا و داری امضامو میخونی، یه شاخه صلوات سهمِ خودت. بفرست برا تعجیل ظهورش:)!

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

پریوش

*************************************

پارت3.(صفحه ی سوم)


دخترک ابتدا غمگین به نظر می رسید اما بعد از لحظاتی با دیدن مرد خیابان ها غمش را فراموش کرد. مردم با لباس های مختلف از کنار یکدیگر میگذشتند، برخی لبخند های تصنعی بر لب داشتند و برخی دیگر عبوس و گرفته به نظر می رسید و این صحنه ها برای دخترک همچو او بسیار جالب بود. 


راننده هر چند لحظه یکبار در آینه چهره ی بانمک او را شکار میکرد، از بی اعتنایی دخترک دل آزرده میشد. اتومبیل با سرعت لز خیابان های پهن و تمیز می گذشت، و او را وا میدلشت که خیابان های پهن و تمیز اینجا را با خیابان های تنگ و باریک و کثیف حوالی پرورشگاه رو مقایسه کند. 

تفاوت بین این دو را حس میکرد. به دستور زن، مرد راننده جلوی یک پاساژ بزرگ توقف کند. زن رو به دخترک با صدای آرام و گرفته گفت:


_ پریوش جان! پیاده شو. برویم برایت لباس بخرم، نمی شود تو را اینگونه به خانه برد.


پریوش مطیعانه پیاده شد، و مرد راننده چند بار این اسم را زمزمه کرد؛ چقدر اسمش زیباست...

حالا که رسیدی اینجا و داری امضامو میخونی، یه شاخه صلوات سهمِ خودت. بفرست برا تعجیل ظهورش:)!

ببخشید اونایی که میخونن لایک کنن تا بدونم میخونید و واسه خودم نمیزارم.☺

حالا که رسیدی اینجا و داری امضامو میخونی، یه شاخه صلوات سهمِ خودت. بفرست برا تعجیل ظهورش:)!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2840
2838
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز