اول بلند میشم میشینم و فکر میکنم به آرزوهای بر باد رفتم...اینکه ۲۶ سال خودم و پاک نگه داشتم...محرم و نامحرم واعتقاداتم چقدر مهم بود برام...اما آدمی ک خدا سر راهم گذاشت چقدررررررررر دروغگو و نامرد...قبل ازدواج رفتیم تحقیق و همه تعریفشو کردن....همه گولشو خورده بودن...منم خوردم.... وفقط بعد شش ماه عروسی شدم مطلقه....
همه خاطرات بد و خوب از جلوی چشم رد میشن...یاد محبتای بی اندازم میافتم...یاد خوبیهایی که همیشه میکردم...کمکهایی که به دیگران میکردم...و میگم نتیجش این بود؟
آخرش میرسم ب این ک درسته آرزوهام آوار شد سرم ولی خداروشکر حداقل معلمم و از پس مخارجم برمیام ...