10 سال عشق و دوری و دلتنگی
چقد برنامه ریختیم برا زندگیمون
چه روزای خوبی بود
تا وقتی که بود با تمام وجودم زندگی رو نفس میکشیدم
چقد زجر کشیدیم
چقد دعا کردم چقد گریه کردم و خدا رو صدا زدم
نشد که نشد
آخرش از خدا خواستم اگه قسمتم نیست مهرشو از دلم بیرون کنه
سرد شدم نسبت به همه چی
بی حس شدم
گاهی دلم براش تنگ میشه
و یجیزی مثل سنگ تو گلوم گیر میکنه و خفم میکنه
امشب یلحظه یادم اومد
شبایی که خسته بود التماسش میکردم که بخوابه ولی راضی نمیشد میگفت تو خوابت بگیره بعد با هم میخوابیم چشماش بسته میشد با چشای بسته حرف میزد که من ناراحت نشم
فدای قلب مهربونش بشم
دلم اندازه ی یک دنیا براش تنگ شده
نمیدونم چرا امشب بعد از چند ماه دلتنگش شدم و براش گریه کردم 😔
عشق اول و آخرمه هنوز💔