من ساکن تهرانم کالسکه شیر ساز و کل چیز های کوچولوم رو از اپ بیبی لایف سفارش دادم. راستش اولش برای خرید اینترنتی سیسمونی یکم حساس بودم، مخصوصاً از بابت اصل بودن جنسها، ولی وقتی سفارشم رسید واقعاً خیالم راحت شد 😊
همه چیز دقیقاً همون چیزی بود که توی سایت دیده بودم، بستهبندی خیلی مرتب بود و ارسال هم سریع انجام شد. از پشتیبانی هم هر سوالی داشتم خیلی خوب راهنماییم کردن.
در کل تجربه خرید خیلی خوبی داشتم و چیزی که بیشتر از همه برام مهم بود این بود که محصولات اصل و اورجینال بودن. حتماً برای خریدهای بعدی هم دوباره از بیبی لایف سفارش میدم 💜👶🏻
پسرمنم تب داره اسهاله تست کرونا دادیم منفی بود دکتر سه تا شربت داده ولی تب داره هرچی شیاف استامینافن میدمپایین نمیاد مامانم میگه تول داره ب سرم زده برم بیمارستان ولی از اونجایی ک تعداد کرونایی ها حتی بچه ها زیاد شده میترسم از بیمارستان
برای ده ثانیه بخون فکر کن؛شمر،جانباز جنگ صفین ۱۳بارپای پیاده مکه رفته جا نماز آبکشیم بود ک هرکی میدید میگفت این پسر پیامبره!حر کیه؟سرلشکر ابن زیاده تو عمرش شاید یه رکعت نمازم نخونده (اصطلاح)راهو رو امام بست نزاشت مسیرشو عوض کنه!شمر برای لحظه ای فکر نکردن ب منفی بی نهایت رسید و حر برای لحظه ای فکر کردن ب مثبت بی نهایت!کی میدونه فکر کن!شاید منو تو دین دار شمشیر به دست جلو اقا ایستادیم و اونایی ک سرزنش میکنیم شدن یار اقا! گروه زرد:وزن اولیه ۹۶......هدف اول ۹۰🔓.....هدف دوم۸۵🔓.....هدف سوم ۸۰🔒.......هدف چهارم 75🔒.........هدف پنجم۷۰🔒.....ب امیدخدا
پسر منم سه روز تب کرد خوب شد یه بار بالا آورد اسهال داشت که دوبار بهش پودر پلانتاژل دادم اسهال خوب شد تبسم پایین اومد با ایبوپروفن و شیاف استامینوفن، الان هم کل تنش جوش زده تبش پایین اومد
فرزندم،دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم