من با یکی در حال آشنایی بودم یکسال، بعد این اقا اواسط آشنایی ازدواج کرد و نگفت، من با پیج فیک چند تا از اقوامشون رو دنبال میکردم، و لایو روز عروسی این آقا رو خیلی خیلی اتفاقی دیدم،بعد ھم بھش گفتم و دعوامون شد آخہ سہ ھفتہ قبل از عروسی رفتیم با ھم پیتزا خوردیم، یہ ھفتہ قبل از عروسیش تولدش بود،،من براش کادو گرفتہ بودم اومد گرفت، روز عروسیس کہ بعد از دیدن لایو بھش گفتم بھم گفت عاشق زنمم بھترینہ ، من کہ بہ عشقم رسیدم و تو برو یہ فکری بہ حال خودت بکن، من خیلی بھش خوبی کردم ولی کور بود،دو تا ازدواج ناموفق ھم این آقا داشتہ و بہ گفتہ دیگران خودش مقصر نبودہ زیاد، البتہ باباش اینطور میگفت