میخام اینجا درددل کنم باهاتون .ما پنج بچه ایم چهار تا خواهر و یه دونه داداش داریم .خونه مامانم تو روستاست.همه مون ازدواج کردیم فقط یه خواهرم مجرده .من اومدم یه شهر دور که 12 ساعت فاصله داره یه خواهرم یه روستا هس نزدیک روستای ما داداشم تو شهره حدودا بیست دقیقه فاصله داره فقط یه خواهرم خونش تو روستای خودمونه که اونم شوهرش خوب نیس نمیاد خونمون خواهرم میاد شوهرش نه سر یه قضیه ای ........
حالا من دلم خیلی برای پدرمادرم میسوزه که همش تنهان و خونشون سوت و کوره .من الان عید اومدم خونه مامانم به جای اینکه خوشحال باشم دلم گرفته ست .اومدم بیرون گریه میکنم ....میدونید بابام اصلا اهل رفت و آمد نیس خونه هیچکی نمیره کسی هم نمیاد خونشون .البته داداشم و خواهرم هفته یا دو هفته یه بار یه سر میان ولی خب نمیمونن نمیشه آخه ................الان من دو روز دیگه میخام برم از الان دارم گریه میکنم .
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.