گاهی وقتا که حرفایی دارم نمیتونم به کسی بگم میام اینجا. نمیدونم چرا وقتی به تنگ میام تنها جایی که به ذهنم میرسه اینجاست برای حرف زدن
فقط میخاستم بگم خیلی به تنگ اومدم این روزا خیلی دارم اذیت میشم نمیدونم چرا کاریم نکردم که بگم تاوانه اونه
ولی خیلی برام داره سخت میگذره
هرچقدر تلاش میکنم در آرامش باشم آرامش ازم دورتر میشه
بعد از یه مدت طولانی با کلی ذوق و شوق از غریبی اومده بودم خونه بابام یکم استراحت کنم همون بدو ورود فهمیدم بابا و مامانم با هم قهرن
تو این چند روز همش دعواهاشونو دیدم هی میگم برم خونه خودم دوباره میفهمم اونجا هم کسیو ندارم
نه راه پس دارم نه پیش
نه میتونم بمونم نه میتونم برگردم
در حال حاضر خیلی دلم برا خودم میسوزه
خیلی از خدا گله دارم
یک عمر جنگ و دعوای اینا رو تماشا کردم تو اوج جوانی مشکل قلبی دارم الانم که بعد از مدتها اومدم یه نفسی تازه کنم از روزی که اومدم دارم گریه میکنم تا الان
براشون متاسفم
واقعا متاسفم